انسانشناسی:فطرت
غرض گفته های شهید مطهری غرض اصلاحی است.و صرفا به خاطر مقاصد آکادمیک کتاب ننوشته اند و به این حرف خودشان نیز اذعان دارند.پس ما باید او را در چهره ی مصلح بشناسیم.مصلح از نظر او کسی است که حرفهایش نظام دار باشد،گاهی می بینی کتابی نیاز آکادمیک را برطرف می کند اما آرمان ساز نیست و مسئولیت نمی آفریند.از نظر او ما باید ایدئولوژی داشته باشیم.البته بهتر است به جای ایدئولوژی از مکتب نام ببریم.نظام نظام نمی شود الا با یک نخ تسبیح که به تمامی اجزای نظام هویت دهد.اندیشه ی فطرت نقطه ی مرکزی و محوری نظریه ی شهید مطهری است.
تمام مباحثی که او مطرح می کند غرض اصلاحی و عملی داشته و اندیشه ی مرکزی او فطرت است.از نظر او فطرت ام المسائل است.نه به لحاظ ترتیب اصلاحی که به خاطر غرض اصلاحی است که می گوید ام المسائل است.هیچ اصلاح و تربیت و رشدی نمی تواند اتفاق افتد الا اینکه تمسکی به اندیشه ی فطرت وحود داشته باشد.فطرت خوش بینی به ذات انسان نیست.وقتی می گوییم انسان مفطور به فطرت الهی است یعنی اینکه انسان در بدو خلقت یک شکل و قالب خاص دارد.اما این طور نیست که انسان با یک سری فعلیت ها وارد دنیا شود.مقصود این است که انسان ها در بدو ورود یک سری استعدادها دارند که هم می تواند به سمت و سوی انحطاطی و هم کمالی پیش بروند.برخی درک نمی کنند که فطرت اندیشه ای فلسفی است و برای همین می خواهند با یافته های تجربی اندیشه ی فلسفی را رد کنند.مثلا با مطالعه روی حیوانات و مشابهت ها.در صورتی که با یافته های روانشناسانه و علمی نمی توانند این اندیشه ی فلسفی را رد کنند.
روش اثبات فطرت برای انسان هم عقلی است و هم نقلی.یعنی هم با روایات می توانیم آنرا اثبات کنیم و هم مستقل از آنها با روش استدلال.مدعیات ما در باره ی فطرت به مدعیاتمان درباره ی خدا می پیوندد.قانون علت و معلول می گوید که خالق و مخلوق سنخیت دارند.اگر نداشتند از هر خالقی هر مخلوقی می توانست به وجود آید.مثلا از گیاه بچه ی انسان متولد شود.در واقع معطی شی نمی تواند فاقد شی باشد.پس و قتی فهمیدیم رابطه ی ما و خدا علی است و ظاهر و مظهر است می فهمیم که ما و خدا سنخیت داریم.فطرت،نحوه ی خاص خلقت انسان،همان سنخیت بین علت و معلول است.
یکی از بنیادی ترین گزاره های خداشناسی همین سنخیت علت و معلول است.
هم چنین اندیشه ای مرکز اندیشه ی شهید مطهری است و تمام مباحث اورا باید در پرتو همین اندیشه در نظر بگیریم.هر تحولی در علوم انسانی از دقت کردن روی این فطرت به وجود می آید.مطهری می گوید انسان از سنخ موجودات دیگر نیست و از محیط استقلال دارد پس یکی از مدلول های اندیشه ی فطرت این است که انسان تافته ای جدا بافته است و یک نحو استقلال دارد و در قرآن هم به کرامت ذاتی انسات اشاره می کند در حالی که کانت می گوید انسان ماشین است و داروین معتقد است که انسان حیوان پیچیده است.اما وقتی می گوییم انسان فطرت دارد یعنی یک جوهر مستقل دارد. وقتی از راه عقل به فطرت رسیدیم می فهمیم که انسان یک هویت ربطی دارد و این ربط ربط هستی شناسانه است.انسان عین اضافه به خداوند است یعنی اگر ریسمان او از خداوند حذف شود خود او حذف می شود.
این اندیشه متفرعاتی هم دارد و فطرت تقسیم می شود به فطرت نظری و عملی.در حیطه ی فطرت نظری مطرح می شود که انسان در حوزه ی معرفت و دانش پیش از آنکه از عالم تحصیل علوم کند یک سری اندیشه های خاص و استعدادها ی خاص دارد.پس دانش انسان صرفا منحصر به علوم اکتسابی نیست.در حیطه ی فطرت عملی به این نکته اشاره می شود که انسان قبل از ورود به این دنیا در ناحیه ی گرایش ها گرایش های خاصی دارد با دامنه ی محدود که به این می گوییم فطرت.پس انسان شبیه یک خمیر پا به این دنیا نمی گذارد.